ترجمان صبح/ زهرا حیدری آزاد: حالا که دو روز از ماجرا گذشته و ابعادی هرچند مختصر از ماجرا منتشر شده، باز هم نمی توان به قضاوت مرد و زنی نشست که با هم دعوا کرده‌اند و دست آخر یکی، یکی را کشته است، به صرف احساساساتی بودن هم نمی‌توان در مورد پرونده ی پیچیده ای چون این پرونده اظهار نظر کرد.

یک آدم اینجا کشته شده  و یک مرد که روزی سیاستمدار بود اکنون قاتل است، پرونده برای مخاطبان جذاب است و هرکسی ظن و گمان خودش را دارد…

اینکه الان همه دارند راجع به محمد علی نجفی و میترا استاد صحبت می کنند، چندان اتفاق خجسته ای نیست، جسم و تن یکی در سردخانه و جسم و تن دیگری در گوشه سلول است، راستش این دو جا با هم خیلی فرقی نمی کنند، هر دو سرد و تلخ وبی رحم اند، حرف های ما هم نه می تواند میترا را زنده کند و نه برای نجفی دلگرم کننده خواهد بود.

ما برای خودمان صحبت می کنیم، از میترا استاد و نجفی که حرف می زنیم انگار داریم از خودمان حرف می ‌زنیم، از اینکه یک روزی ممکن است ما هم به همان اندازه آنها، عصبانی شویم، بترسیم و با هم گلاویز شویم، فرقی هم نمی کند که کداممان بمیریم!

همه از این ماجرا شوکه شدیم، همه اما عاشق دل خسته محمد علی نجفی نبودیم، برای برخی از ما نجفی یک سیاستمدار خوب بود، سیاستمداری که گاهی یادمان می افتاد زن دوم دارد  و گاهی  در ذهنمان او را به عشق می بخشیدیم.

کاری ندارم به اینکه پرونده امنیتی و سیاسی بوده یا نه؟ ! که از خشم و ترس‌های پنهان در روان هر کدام از خودمان حرف بزنیم، بهتر است از اینکه خیلی از این تحلیل‌های سیاسی را بشنویم که با چند جمله اعتراف و توضیح محمد علی نجفی، نسخه این پرونده را پیچیده‌اند، پرونده ای که تازه دو روز از از آن گذشته است، دو روز زمان زیادی نیست که حکم کلی راجع به این پرونده بدهیم، لابد محمد علی نجفی هم الان پیش خودش فکر می کند، “هر کسی از ظن خود شد یار من “!

نمی دانم نجفی چه اسراری در سینه دارد،  بعضی از هم‌کیشان سیاسی او حدس‌هایی زده‌اند، قضاوت این حرف‌ها بماند برای  دادگاه و محکمه و اولیای دم و افکار عمومی. از نظر نگارنده  این  موضوع یک وجه روانی و انسانی دارد که نباید هیچ کدام آن را فراموش کنیم، تلفیق خشم و ترس، عصاره خطرناکی از عمق وجود همه ماست که اگر روزی سر بر آورد معلوم نیست کدام میترا و کدام محمد علی فدا شوند!

یکی از اصلی ترین دلایل خشونت، خشمی است که بر پایه ی ترس ایجاد شده و هیچ کدام نمی توانیم ادعا کنیم که به این احساس نرسیدیم و یا در زندگی آن را تجربه نخواهیم کرد.بیمِ عاقبت، انسان ها را خطرناک می‎کند، ترس مفرط می تواند چنان انرژی روانی عظیمی ایجاد بکند که نظام ارزشی فرد را فرو بریزد” نیبینی که چون گربه عاجز شود   بر آرد به چنگال، چشم پلنگ!

 کاری به این ندارم که در این حادثه چه کسی ترسیده و چه کسی ترسانده است، اما می گویم باید بترسیم از ترساندن کسی و ترس های خودمان…آری بیمِ عاقبت، خشم ایجاد می کند.