ئحید ملک، طبیعی می نماید نمایشی که بر اساس یک واقعه تاریخی نوشته شده با صحنه ی اعدام آغاز شود. چرا که قسمت اعظمی از تاریخ ما را چنین وقایع دردناکی تشکیل داده است و طبیعی بود که صدای جارچی به مثابه همان آواهای شومی که در تمامیت تاریخ حکم رانده اند از بالا بر ما سیتره داشته‌ باشد.

این شروع تکرار غم انگیزی را تداعی می‌کرد که مرا ناگاه به یاد رمان “روزگار دوزخی آقای ایاز” دکتر براهنی انداخت.

پرسوناژهای نمایش از دید شخصیت پردازی به خوبی جایگزین همه ما می شدند و شاید هم ما جایگزین آنها شده و به دقت به کار گرفته می شدیم.

شخصیت‌های نوعی این نمایش به خوبی نمایندگی طیف‌ها و طبقات اجتماعی جامعه را به جا می آوردند و اگر به طور خلاصه بخواهم به این موضوع پرداخت کنم به نقل قولی از “وینیستون چرچیل”، سیاست مدار انگیلیسی می‌توانم بسنده کنم.

وی دلیل ناتوانی بریتانیا در استعمار ایرلند را این گونه بیان کرده بود: “برای استعمار یک ملت دو چیز لازم است، اکثریتی جاهل و اقلیتی خائن. ما این دو را در ایرلند نداشتیم”.

در این نمایش ما به دیدار حکمرانانی خائن به خلق خود و خلقی جاهل به حق خود رفتیم. ولی در این میان مشعلی دیده می شد به نام زینب پاشا.

زنی یا به طور دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم، اندیشه‌ای که در اوج تاریکی شهر، تعهد کل اجتماع خویش را بر عهده گرفته و تمامی شخصیت های روایت را از مسیر خطی، بی خطر و بی هیاهویشان منحرف و به سوی خود می کشانید.

اینجا جایی بود که من تماشاگر نیز پر از هیجان و انگیزش می شدم. انگیزشی که در این قسمت مرا دعوت به همراهی با عصیان زینب پاشا می کرد. برایم یادآور سبک تئاتری اپیک برشت بود، که در نمایش نامه “مادر” وی به وضوح تمام نمایان شده است.

نمایش “پاشا” با چماق هایش به ما نشان داد، خشونت گریزی سانتیمانتال، مسموم‌تر از هر زهر مهلک دیگری برای اجتماع است و چیزی جز سر سپردگی طبقات اجتماعی و جری‌تر شدن هتاکان به بار نخواهد آورد.

و اما مشعلی که از آن یاد کردم. مشعلی به نام زینب پاشا. با فرض آگاهی خوانندگان مطلب از حرکت این زن جاودان در تاریخ معاصر آذربایجان، قصد دارم به باز آفرینی او در نمایش پاشا نیم نگاهی داشته باشم.

هرچند بدون آگاهی از ماوقع تاریخی نیز می توان به صورت مستقل در مورد شخصیت زینب پاشا در نمایش بحث نمود.

از نقاط قوت نمایش پاشا به زعم بنده عدم تاکید شعار گونه بر حرکات زینب پاشا و دوری جستن از علم کردن خود او بود. به جای آن تیم نمایشی به خوبی افکار و اندیشه شخصیت محوری روایت را در تنه اصلی نمایش جاری ساخته بودند.

ما با زینب پاشای قهرمان و دلاور روبرو نبودیم، بلکه با چهره و اندیشه‌ی زنی رو برو بودیم که تاریخ مذکر چند صد ساله ی ملتش را با جدیت تمام به سخره می گرفت. اندیشه ای که در نمایش حتی بدون وجود نام پاشا در دیگر زنان همراه وی نیز موج می زد و آن ها را به انعکاس نور این مشعل وا می داشت.

گویا تمامی زنان اجتماع و حاضر در جایگاه تماشاگران را به سوی این اندیشه دعوت می کرد. نکته کلیدی در این دعوت بود و آن، بازسازی چهره تاریخی منفعل زن به همراه تاکید بر زنانگی آن و عدم نفی بعد زیبایی اصیل زن بود که در مقابل اندیشه ها و زیبایی جنسیت زده ایستادگی می کرد.

و این که با دقت و ظرافت تمام به چهره ساخته شده تاریخی منفعل زن حمله می نمود و چهره ای از زن را که خالی از هر گونه بعد اجتماعی و محبوس خانه بود ویران می کرد.

این بار مردان نبودند که سرنوشت را تعیین و نقش ها را تقسیم می کردند. این بار این کار بر دوش زنانی قرار داشت که نقش فاعل را بر عهده گرفته و مردان را دنبال رو خود می کردند.

مردانی که جایگاهی بهتر از پس پرده نسیبشان نمی شد. این بار زنان نبودند که خود را برای قدرتمند نشان دادن شبیه مردان می کردند، بلکه مردان سودای شباهت با این زنان را در سر می پروراندند. این روند وارونه، در واقع وارونگی جامعه مرد سالاری بود که چند صد سال از عمر آن می گذشت و در نمایش پاشا این روند وارونه با دقتی شایان تقدیر در فرم نمایش و شخصیت‌های آن علل الخصوص شخصیت “شوکت” به بهترین وجه نشان داده شد.

از دیدگاه نویسنده بهترین نشانه و استهزاء تلخ نمایش را می توان صحنه پایانی نمایش دانست. پایان بندی روایت، با زکاوت برخواسته از آگاهی، پیام نهایی را به تماشاگر منتقل می نمود. زمانی که جنسیت به شدت از سوی مردی نفی می شد که مردن در لباس زن را نه تنها ننگ نمی شمرد بلکه با وارونه کردن گفتمان و نفی جنسیت، اعتبار بشریت را مبتنی بر عمل و اندیشه وی استوار می ساخت.

عمل زینب پاشاهایی که زنانگی توام با اندیشه و فعل را بر خلاف باورهای بر خواسته از تاریخ مذکر، عین شرافت و تعهد برای ما به نمایش گذاشت قطعا شایسته ی حمایت و توجه اجتماع است.