ترجمان صبح/فرهاد احمدنژاد؛ حدود دو قرن از آغاز کار دوربین‌های اولیه ثبت تصویر می‌گذرد و جالب اینکه این تکنولوژی بسیار پیشرفته، از حدود بیست سال بعدش، راهش را به ایران و دربار باز کرد. یعنی نه مثل برق و کارخانه‌های مولد چیز به‌دردبخوری بود که دربار قاجار آمدنش را مهمل و بی‌ارزش بداند و نه مثل تریاق و بافور حیاتی، که الساعه ساقی و جنس خوب را به ایران راه دهند. چیزی فی‌مابین بود؛ در واقع حداقل به درد شاه شاهان ، ناصرالدین‌شاه قاجار می‌خورد که در چند لحظه‌ای که به لحاظ بدنی آمادگی پذیرایی از یکی از ده ها سوگلی‌اش را نداشت، خودش را با صدها عکسی که از آنها در پستوی گالری هیدن شده صندوقچه همایونی داشت، مشغول کند. این بود که تنها کلاس خصوصی و آموزشی زندگی‌اش را به‌صورت میکرو طبقه‌بندی و صددرصد تضمینی در عکاسی پرتره، سه رخ، قلیان به دست، تمام‌قد، شاید نود و غیره را نزد استادش کارلیان شروع کرد و با اهتمام و جدیت بی‌سابقه‌ای که نه در آموزش‌های جنگی، نه سیاست، نه روابط بین‌الملل و نه حتی تنظیم خانواده داشت، آن را آموخت، “عکاس‌خانه مبارکه” را در دربار و کاخ گلستان افتتاح نمود و از همان زمان، علاقه تاریخی ما به دوربین آغاز شد.

اما آنچه از همان زمان تا الان، به‌صورت تاریخی در همه ما ریشه دوانیده و رشد کرده، علاقه ما نه به تاریخ عکاسی، نه هنر عکاسی، نه فناوری عکاسی و نه حتی به خود عکاسی، بلکه علاقه‌مان به تهیه بهترین و مجهزترین، بزرگ‌ترین، یا شاید کوچک‌ترین دوربین عکاسی بوده است. یعنی تا جایی که سن من قد می‌دهد، رقابتِ داشتنِ دوربینِ خوب، در کنار رقابت تعداد مخده، دانتل رومیزی و رو تلویزیونی و روکابینتی بیشتر، باند بلندگوی بزرگ‌تر و اپل‌های مهیب‌تر، جز مهم‌ترین رقابت‌های بین باجناق‌ها، همسایه‌ها، نوه‌ها و جاری‌ها بوده است.

جلوی دوربین دنیای متفاوتی بود و هست. از فیگور گرفتن‌های عجیب ملیجکها یا کوچه‌ گردها در عکس‌های سوریوگین بگیرید تا چیدن شیرینی‌ها و میوه‌های رنگ‌ووارنگ روی میز قبل عید دهه چهل، از آمادگی و مرتب ایستادن یک خانواده بیست نفری در دهه هفتاد بگیرید تا فیگور گرفتن و لبخند زدن ساختگی و هولناک یک دختربچه دوساله و سلفی خود گرفته‌اش با گوشی مادر.

امروز از هر دورانی بیشتر شرکت‌های تولید دوربین و گوشی حول آن مانور می‌دهند و با تبلیغات رؤیایی، به ذهنتان نفوذ می‌کنند تا در آن هزارتوی مصرف‌گرای خوش‌بین ساده‌لوح، موهایتان را افشان­تر، بسته به عقده، بخش­هایی از بدنتان را بزرگ­تر یا کوچک­تر، جوش‌هایتان را کم‌تر و دوستانتان را بیشتر جا می‌زنند.

اما دیدن چند عکس از گذشته خود و دیگران، انگار پنجره جدید و واقع‌بینانه‌تری به دنیا می‌گشاید. برای نگارنده، این عکس تصویری بود از یک مدرسه ابتدایی، مدرسه ادب، در شهرستانی کوچک از سال ۶۹ که خود او نیز در حوالی سال ۷۵ آنجا تحصیل‌کرده بود. خودش در آن عکس حضور نداشت، اما عین همان عکسی بود که او داشت. کله‌ها کچل، لباس‌ها همان جور نامرتب، خاکستری، چشم‌ها از شدت نور بسته و بی‌رمق، معلم اخمو، دیوارها کثیف، پنجره‌ها به‌سان زندان‌ها نرده‌دار. مشخصاً تنها چیزی که تأثیر نداشت دوربین بود، لنز بود، شاتر بود و تنظیمات. عکس، کلی گرد داشت، گرد تاریخ، گرد شهر، گرد مکان، گرد مدرسه، گرد کمبود امکانات، گرد جمعیت زیاد، گرد بی‌حوصلگی و کلی گرد دیگر که نمی‌شد با دوربین و فیلم و لنز و کاغذ چاپ و غیره، آنها را اصلاح کرد، قایم کرد.

از آن روز بیشتر به عکس‌ها دقت می‌کنم، و هر بار بیشتر متوجه می‌شوم که چقدر بی‌معناست تلاش ما برای بهبود عکس‌ها به لحاظ کیفیت، رنگ، مدرن بودن، فیگور یا خودمان، تیپمان. عکس‌ها صادقانه‌ترین چهره روح زمانه را در خود حبس کرده‌اند. یعنی فرق نمی‌کند در چه شهری کودکی خود را سپری کرده‌اید، پتوهای پلنگی و مبلمان و روتختی در عکس تولدتان از شش‌سالگی، اطلاعات بیشتری از وضعیت زندگی اقتصادی شما نشان می‌دهد. فرق نمی‌کند دوربینتان مال خودتان بوده یا عکاس میدان از شما عکس گرفته، وقتی دست‌زنتان را نگرفته‌اید و از آفتاب چهره درهم‌کشیده اید و دو سه بچه دورتان همه به مادر چادر گلی‌شان چسبیده‌اند و پشت سرتان برج آزادی دیده می‌شود، شما در عکس و خانواده و اجتماع دهه شصت و هفتاد گیر افتاده‌اید و اگر با لوس‌بازی نوک برجی را گرفته‌اید و روسری خانمتان در باد گرفتار شده و هر دو فعلاً می‌خندید، احتمالاً فرزند همان زوج عکس برج آزادی هستید که از شهرتان، مثل پدر و مادرتان به تهران دهه ۹۰ آمده‌اید و یادگاری گرفته­اید.

متأسفانه پنج شش سال بعد مشخص نیست که ریش آقای صدا، الگویتان بوده یا طرح موهای سیخ بکهام، فقط مشخص است که در دهه پنجاهید یا هشتاد، و البته اینکه جوگیرید و سرتان پرباد. مهم نیست با پلاروید عکس گرفته‌اید یا زنیت روسی، فقط از عکستان، پلیسه‌هایش، یا دمپای گشادش، یا خشتک کوتاهش می‌توانیم بفهمیم در کدام بخش زمان این عکس را گرفته‌اید. مهم نیست دیافراگم دوربینتان چند است، لوله‌های روکار گاز، کابینت‌های چوبی یا آلومینیومی، سقف کوتاه و لامپ لخت آویزان، کیفیت رنگ مش زرد و هایلایت یا فریم عینکتان اطلاعات بیشتری از وضعیت خانه و تاریخ عکس انعکاس می‌دهند. حتی مهم نیست با آیفون عکس گرفته‌اید یا دوربین اتوماتیک کداک قدیمی، مدلی که جلوی درختی در باغ ایستاده‌اید یا مثل مقنی پای یک چشمه نشسته‌اید، اینکه با لبخندی فاتحانه، مثل یک انگ نچسبیده به حال و هوای اطراف در جلوی هتل تایتانیک ترکیه فیگور گرفته اید، عرقتان در پاتایا درآمده یا در حال نجات میلیاردمین بار برج پیزا هستید، افکت خرگوش و آرایشی که روی عکس اعمال کرده‌اید یا دست به سینه و قایمکی جلوی بنز همسایه فیگور گرفته اید، پس زمینه هایتان نشان می‌دهند در چه دوره‌ای و با چه فرهنگی عکس گرفته‌اید.

 بیایید با خودمان صادق باشیم. دوربین‌ها و عکس‌ها به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند دروغگوی خوبی باشند. من و شما هم نمی‌توانیم پس‌زمینه‌مان را حذف کنیم. نه پس‌زمینه عکس، نه پس‌زمینه اجتماعی، نه اقتصادی و نه فرهنگی‌مان را. فقط داریم پولمان را هدر می‌دهیم. بگذاریم عکس‌ها صادق‌تر باشند، و ما فقط سعی کنیم بهتر و بیشتر بخوانیمشان.